مرا به پچپچه ی غبار گزندی نیست
سه قطره خون روی دسته ی چاقوست
عبور بی تحرک سایه
از پس پشت پنجره ها
غبار حیران است
تبرک چادر در منجلاب فساد
تمام حاشیه ها امن است ای شکسته ی نفس
عبور می خواهم
تا رسیدن باران هوایی نیست
خوشا که دمی دیگر
بهار می آید.
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|
چیزی ناصور می شود تا به کامی اندر گردد
تن وهمی می پذیرد ناممکن
مرگ حاشیه می رود
ما در صف حادثه
ماه مرده است
نئون خود نمایی آغاز می کند
شاعر در حاشیه ویراژ می دهد
بتن مصیبت است - می دانی؟
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|
لولیدن باد را ندا می دهد
غیژ غیژ پنجرها
غروب بود و من
بی شک مرده بودم
نا امیداز
در آمیختن با باغچه.
افکار مسلولم را تو میدانی
سرفه....سرفه.... خون.
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|
در شعر من برهنه شو!!!!!!!!!
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|
نخواهد ناليد زن
هنگام زايمان
دنيا به آخر نمي رسد در چشمان كودكش
كه زادن با فشار لبي بر لبي ديگر ممكن مي شود
كيسه اي كه گنجايش هستي را دارد
لحظه اي خالي و لحظه اي پر مي شود
اينجا ايام سوگوار مصيبتند
در تماشاي كامليايي زاده شده
از دست رفته براي هميشه
همه آنچه مرا نابود مي كند
عملا بيهوده است
بس كنيد مصرف كلمات را در وصف آفرينش
كه ميان زيستن و انديشيدن
در نيمه باز است
لفاف شفاف قوطي سيگار
بسان كودكي نو زاده
در شفافيتي عميق پستان مادر مي مكد
سينه ها مچاله در خاطرات اولين هوس ، بوسه هاي لزج
بدون زندگي كه همانقدر غير واقعي است
مانند پرونده يك رويا در بايگاني روانكاو.
ماجراي عشقي زن بوسه هايي بودند
كه با چشمان بسته
زير نورافكنها با گشودن پلك خاموش مي شوند
در ۹ سالگي به او تجاوز كردند
برهنه در وسط كليسايي مي خواند
سرود كاملياي مصيبت زده را
شعر هاي خالي از صداقت را
طرح زاده شدن مملو از اسناد توطئه آميز و نقشه هاي شوم است
ايستاده بر پوست شعر
افق را فراموش مي كنم
و همه ي متعلقاتش را.....
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|
شمشير در لاييدن با بدن عريان شعر مي خواند
مي رقصد
ليسه مي كشد براندام كلماتم
سرم ناقوسي مي شود
دلنگ دلنگ
آرام مي نوازد براي مرگ خاموش تالاب و ماهي ها......
ما مغلوب واقعيتيم
در خواب مي خنديم ، مي گرييم
بي آنكه بدانيم
ريشه
ريشه
ريشه
ريشه هاي من كجاست ؟؟
پس مانده هاي مرا
مي توانيد
در سياه چاله هاي لجن گرفته زندگي
پيدا كنيد
آنجا
شعر هاي سقط شده ام
هنوز
بند نافي آويزان دارند
سكوت بي تفاوت من
نشان هيچ چيزي نيست
هيچ چيز ...
بگذار شريان استمرار وقاحت باد
مرا بدرد ....!!
ديگر انسان منتشري نيستم
تالاب مرده است
ماهيها مرده اند
آبپاشها براي اعدام گل مي روند
باغچه را خزان زده!!!!!!!!
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|
يادمان باشد طعم بوسه
تابع عطر رژ لب است!!!!
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
جز بادي كه در اتاقك بي روزن وزيد
هيچ تصوري ندارم
اغلب محو ديوار هاي روبرويم
مرا خيال خام جنايتي به دنبال مي كشد
دهان گردم از نااميدي باز مانده
ترك لبها چون شيار زخم ، سرد و خاكي
در امتداد فك پولادين شناور است
به روح اعتماد ندارم
چون دودي روان از لاي انگشتان مي سرد
نمي توان نگهش داشت
عروج خفت بارش را
آبي رنگ زيباييست كه مي بينيم
سايه هاي سفيد به گمانم دوز مورفين را بالا برده اند
ماه مسطح است
دست اندازي نيست كه پا دراز كند
امشب نوري خواهد مرد
تا آسمان مات ، رنگي سنگين يه خود بگيرد
قلب باغچه تاريك است
حياتي نيست و باد
به ريشه هاي نداشته ام چنگ مي زند
شمع عمودي خاموش مي شود.
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|
پا پس می کشد ، خون
می خواهد در جمع بدرخشد
ماه مجلس،
مدام آب دهان قورت می دهد
این خورده بورژوای نازنین .
مرا تاب نیست برهانم آب را حتی
دست افلیج تا مدتها
دود آتش صبحانه را در آسمان دنبال می کرد
پیاز آواز می خواند
نمک آواز می خواند
با دهانی پر از خاک
لرزه بر اندامم افتاد
نمک آوازی حزین دارد
صدایی بغض آلود
سپری می شود
ساعاتی تهی و عاطل،مه انبوه خاطرات
می گذرد.
شب نوازش گر آرام به پایان می رسد
کار روزانه،
در انتهای روز من در هم شکسته ام.
می خواهد بشکفد
امیدی عبث
مرارات جانکاه ادبیات
یک چیز وجود ندارد
ابدیت!!!
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|
نيم روزي كه تابستان از كوه بالا مي رفت
به پيرامونش مي انديشيد و
خاموش مي شد.
بر ميز نوشته بود
دستهاي ديوانه ديوار را كثيف مي كند
ريسمان خون آلود آويزان از ميز
رسما موشي نيم سوخته را به دار كشيده
لته هاي درون ريخته بر سوراخ كف اتاق
خون به پا مي شود
به غايت اسفنج آب مي آورم
پاك نمي شود
لكه اي كه چون ستاره جاودانه مي ماند.
اعدام موش با طنابي ابريشمي
در پس سايه هاي تار و شب گوگردي
قتلي را كمر بسته
غرق در انديشه اي موهوم
توهمي رنگ پريده
بدن نيمه عريان مه
گرد گور مي جنبد و سر خم مي كند.
در پي عشق رفتن
با نقاب ها
ناگزير در هم شكستن
و چون به مقصد مي رسد
خون به پا مي شود!!!
دستكشهاي جراحي سوراخند
موشها نفتالين ها را جويده اند
مي خورند و جارو مي كنيم و مي خوابيم
در بستر با چشمهاي بسته
هوا را مي كاويم
سگي خوابمان را گاز مي گيرد
خون فواره مي زند
به پا مي خيزد...........
+
نوشته شده در ساعت توسط محسن
|